شمس الدين حافظ
598
سفينه حافظ ( فارسى )
من گرفتم خود توئى بهرام گور * خواهى افتاد آخر اندر دام گور گر نه كورى ، گور مىبين گفتمت * يك زمان بيكار منشين گفتمت گر سليمانى و گر اسكندرى * عاقبت با خاك تيره همسرى هيچكس را نيست زين منزل گزير * از گدا و شاه و از برنا و پير اى كه بر ما بگذرى دامنكشان * حافظ الحمدى همىخواهد بخوان 18 - كور شدن امير مبارز الدين مظفر بدست فرزندانش دل منه بر دنيا و اسباب او * زانكه از وى كس وفادارى نديد كس عسل بىنيش ازين دكان نخورد * كس رطب بىخار از اين بستان نچيد هر كه ايامى چراغى برفروخت * چون تمام افروخت بادش در دميد بىتكلف هر كه دل بر وى نهاد * چون بديدى خصم خود مىپروريد شاه غازى خسرو گيتىستان * آنكه از شمشير او خون مىچكيد گه بيك حمله سپاهى مىشكست * گه بهوئى قلبگاهى مىدريد سروران را بىگنه مىكرد حبس * گرد نان را بىسبب سر مىبريد از نهيبش پنجه مىافكند شير * در بيابان نام او چون مىشنيد عاقبت شيراز و تبريز و عراق * چون مسخر كرد وقتش در رسيد آنكه روشن بود جهانبينش به دو * ميل در چشم جهانبينش كشيد 19 - جهان منقلب از بد دهر هر كرا رنجيست * رنجش از روزگار سهل بود رنج و راحت و راى طالع نيست * هر كه دانست مرد اهل بود در سراى سپنج روزى چند * گر ترا در زمانه مهل « 1 » بود كارهاى جهان چو منقلب است * دو سه روزى بساز سهل بود
--> ( 1 ) تأمل و فرصت